تبليغاتX
ایام

ایام

ایام زمانه از کسی دارد ننگ کو در غم ایام نشیند دلتنگ

لزوم بازبینی علوم انسانی!

روانشناسان می‌گن هرکاری رو ۲۱ روز پشت سرهم انجام بدی، بهش عادت می‌کنی…

اما من ۲۱ ساله دارم هر شب مسواک می‌زنم، ولی هنوز بهش عادت نکردم.

از: مینی مالیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 13:2  توسط مهران  | 

اینجا روزه تون باطل نمیشه!

مفت و مجانی برید پاریس و بدون بلیط برید بالای برج ایفل و از آنجا شروع کنید پاریس و رود سن و همه اطراف را با دوربین ببینید. کلیک کنید:

http://www.gillesvidal.com/blogpano/paris.htm
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 17:5  توسط مهران  | 

غزل خدا...

زیر پایش خدا غزل می ریخت

غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی که تا سحر امشب

روی لب های من غزل می ریخت

شب شعر مرا چه شیرین کرد

بین هر واژه ای عسل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم

قمر و زهره و زحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله ی دست

هر چه می ریخت لم یزل می ریخت

از هر آن کوچه ای که رد می شد

حُسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خشمش ولی به وقت نبرد

رنگ از چهره ی اجل می ریخت

شتر سرخ را به خون غلتاند

لرزه بر لشگر جمل می ریخت

آن امامی که روز عاشورا

از لب قاسمش عسل می ریخت

(سید حمید رضا برقعی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 13:19  توسط مهران  | 

خیلی خاکی

اگه زیادی خاکی باشی
فکر می کنن زمینی
و از روت رد می شن !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 19:14  توسط مهران  | 

حرکت

«بچه که بودم میدیدم بچه ها به قطار سنگ میزنند. بعدها فهمیدم هرکسی که در حال حرکت است، سنگش میزنند»...

-علامه جعفری

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 17:18  توسط مهران  | 

الهی از من آهی و از تو نگاهی...

خدایا ما را ببخش به خاطر همه درهایی که زدیم
و
هیچ کدام خانه تو نبود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 14:27  توسط مهران  | 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی...

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 12:28  توسط مهران  | 

لاف

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 18:36  توسط مهران  | 

سنگ و سنگ تراش

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 22:17  توسط مهران  | 

الهی...

الهی!


نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی


در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم، چو گدا بر سر راهی


کس به غیر از تو نخواهم، چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در، که جز این خانه مرا نیست پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 23:19  توسط مهران  | 

الا بذکر الله تطمئن القلوب

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 21:21  توسط مهران  | 

شیرین

نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود

جامی

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 2:31  توسط مهران  | 

العبد

"العبد" واژه ای بود که هیچ وقت از کلام و قلم ایشان جدا نشد.

دست نوشته های باقی مانده از این مرجع عالیقدر ره توشه ای خوب برایمان است که می فرمایند:


"هیچ ذکری بالاتر از ذکر عملی نیست و هیچ ذکر عملی بالاتر از ترک معصیت دراعتقادات و عملیات نیست و ظاهر این است که ترک معصیت بقول مطلق بدونمراقبه صورت نمی گیرد.

العبد محمد تقی بهجت"

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 23:36  توسط مهران  | 

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بكشد
رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب، اما نه
شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است
واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من
من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري‌است
واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

فاضل نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 10:34  توسط مهران  | 

کل نفس ذائقه الموت

هر شب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم...

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 0:5  توسط مهران  | 

جاذبه زمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 18:57  توسط مهران  | 

برای خدا کار کنید!

کارتان را برای خدا نکنید!
برای خدا کار کنید!
تفاوتش فقط همین اندازه است که ممکن است حسین (ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضایت خدا!...

سید مرتضی آوینی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 19:40  توسط مهران  | 

عهد باطني

جاذبة خاك به ماندن مي خواند،
و آن عهد باطني، به رفتن....
عقل، به ماندن مي خواند،
و عشق، به رفتن...
و اين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان، در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.

سيد مرتضي آويني

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 20:29  توسط مهران  | 

موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

کشتی در ساحل امن تر است، اما برای این کار ساخته نشده است....

پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 23:27  توسط مهران  | 

نگاه از بالا

بعضی وقتها
- مثل این پسرک -
از جمع دوستانت بکن و برو از بالا به زندگی نگاه کن
تا بفهمی که
"و ما هذه الحیاة
الدنيا الا لهو و لعب"

از: صبر و ظفر

+ نوشته شده در  جمعه 31 تیر1390ساعت 23:26  توسط مهران  | 

توكّل

عمری كه دویدیم هوس بود و عبث بود

با پای توكّل برویم این دو قدم را...
+ نوشته شده در  جمعه 24 تیر1390ساعت 19:57  توسط مهران  | 

مرد واقعی

حلاج را که می بردند پای چوبه دار
به خواهرش گفتند بیاید برای وداع
او هم آمد، اما بدون سربند
مردها همه بانگش زدند که
پس حجابت کو؟
او هم گفت:من اینجا مردی جز منصور نمی بینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 19:58  توسط مهران  | 

دقت خارجی‌ها

«پیرمرد ساعت‌سازی در قم می‌گفت: به فلان کارخانۀ ساعت‌سازی در یکی از کشورهای غربی نامه نوشتم که در ساختن ساعت اگر این دقت را بکنید، زیبایی و دوام ساعت شما بیشتر خواهد شد. الان نزدیک چهل سال است که از آن تاریخ می‌گذرد و هر سال وقتی تاریخ ارسال آن نامه می‌رسد، تقدیرنامه‌ای از آن کارخانه برای من می‌رسد.»


[خاطرات از زبان حجت‌الاسلام محسن قرائتی، ج۲، انتشارات مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن، ص۴۶]


+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 20:35  توسط مهران  | 

دل ترا می طلبد...

به چه مشغول کنم دیده ی دل را که مدام
دل ترا می طلبد، دیده تو را می خواهد

صائب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 20:38  توسط مهران  | 

نیو فولدر

بچه داییم به دنیا اومده .. همه خوشحال و اینا .. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟...

پَـــ نَ پَـــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه... نیو فولدر
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 20:40  توسط مهران  | 

انسان بودن

نیاز نیست انسان بزرگی باشیم ...

" انسان بودن " خود ، نهایت بزرگی است .

می توان ساده بود ولی انسان بود

به همین سادگی ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 20:41  توسط مهران  | 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ !

اومدم به بابام میگم بابا پول بده، میگه مگه پولات تموم شده؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون یه ذره پول تو جیبی رفتم یه بنز خریدم، بقیشم گذاشتم بانک!
میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت میخوای پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!
میگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدی؟! میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدی !!!
+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 20:42  توسط مهران  | 

دوستت دارم...

بانو!
فرهاد نیستم
کوه بکنم؛
ظرف‌ها را که می‌شویم
یعنی دوستت دارم...
+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 20:43  توسط مهران  | 

ندانم کارم و...

ندانم کارم و به خطا می روم

لیک تو می دانی چگونه از خطایم بازداری.

به هر کاری،

یا به وقت گفتن شعری،

مرا باشد که راه بنمایی.

گوته
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 20:49  توسط مهران  | 

اول سلاحت را تحویل بده؛ بعد وارد شو...

نمی دانم چقدر درست باشد اما همیشه برای من یک شباهتی بین بعضی خصوصیات "دین" با حضرت عباس علیه السلام وجود دارد ...

خدا توی قرآن می گوید دین برای من چیزی جز اسلام نیست... یعنی تسلیم شدن. یعنی انقیاد و به بند کشیده شدن...

"إنّ الدین عند الله الإسلام"

سر تا پای دین را هم وقتی نگاه کنی مجموعه ای از محدودیت هاست.

یک سری غل و زنجیر است که خودت با اختیار خودت به دست و پای خودت می بندی .

حق و حقوقی هم به تو می دهد اما همین حق و حقوق هم انگار با کلی تکلّف یا تو بگو تکلیف در هم آمیخته اند...

نمونه ی بارز این محدودیت ها همین "حجاب".

بالأخره هر چقدر هم که مصونیت و از این جور چیزها باشد اما خداوکیلی باز هم محدودیت است...

از نماز و روزه و خمس و زکات و حج بگیر که هر کدامشان کلی تکلیف و تکلف و محدودیت روی دوشت می گذارند تا جهاد که تا جانت را نگیرد ول کن نیست...

حالا تو بگو این ها محدودیت نیست عین آزادی ست... عیبی ندارد آزادی ست... اما دلم می خواهد جلوی تیر و گلوله جمال مبارکت را زیارت کنم... بالأخره شوخی نیست که. جنگ است.یکی می کشد یکی کشته می شود... باید جانت را تقدیم کنی و هیچ شکایتی هم نداشته باشی...و طوری راضی باشی که یک وقت اجرت ضایع نشود...باید التماس کنی که اگر مُردی خدا این مردن را از تو قبول کند...

این هایی که گفتم هم خود دین نیستند. تبعاتش هستند.. خدا می گوید دین آن تسلیم شدن اول کار است... پذیرفتن این که هرچیزی شنیدی بگویی چشم.... اختیاری از خودت نداشته باشی...

دین را از بیرون که نگاه کنی تقریباً همین شکلی ست که من توصیفش کردم...

یعنی یک رساله ی عملیه است با کلی خرده فرمایش ریز و درشت...

دین را از بیرون که نگاه کنی؛ تسلیم که نشده باشی ؛انگار خدا فقط چهره ی اخم آلودش را نشانت می دهد.

حتی تهدید می کند که اگر تسلیم من شدی حق برگشت نداری... مرتد می شوی و باید حلق آویزت کنند...

اما تسلیم که می شوی انگار اوضاع طور دیگری می شود... معنای خیلی چیزها با هم عوض می شود...

معنای آزادی و اسارت...معنای لذت و سختی... حتی معنای عاقل بودن و دیوانه بودن...

این ها را نمی دانم فقط حدس می زنم چون خودم آن جوری که خدا گفته تسلیم نیستم...

مسلمان بودنم آن جوری ست که امام حسین فرموده:بنده ی خدا که نیستیم اما تا وقتی که اموراتمان بگذرد خب یک دینی هم داریم...یک نماز و روزه ای هم به جا می آوریم...

"أالناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم..."

راستش من نمی دانم اگر دین را از داخل نگاه کنیم چه شکلی ست... شاید بلد باشم یک توصیفاتی از خودم ببافم اما راستش این است که خودم ندیده ام...فقط می دانم وقتی تسلیم می شوی خدا چهره ی دیگری از خودش نشان می دهد...

خیلی سال پیش شاید حدود پانزده مقتل سیدالشهدا را به ترتیب شروع کردم به خواندن. یعنی برای یک کاری مجبور بودم همه ی این ها را بخوانم...

یادم هست داستانی خواندم که الآن مطمئن نیستم توی مقتل خوارزمی بود یا ناسخ التواریخ امابعضی از نقاط آن داستان هیچ وقت از ذهنم پاک نشد...

روز عاشورا قبل از شروع جنگ عمر سعد پیکی را به خیمه ی امام حسین علیه السلام فرستاد تا پیامی را از طرف عمرسعد بفرستد. ظاهراً پیشنهاد مجدد بیعت با یزید بود...

پیک عمر سعد  به خیمه های امام حسین نزدیک می شد... آن جا ننوشته بود که نگهبان خیمه چه کسی بود اما قاعدتاً محافظت از خیمه ها باید به عهده ی حضرت عباس علیه السلام باشد... حالا یا خودش یا نیروهای تحت فرمانش...

بالأخره جناب پیک را به خیمه ی امام راه ندادند... گفتند اگر می خواهی وارد شوی باید اسلحه ات را تحویل بدهی...

به خیمه ی امام که بخواهی وارد شوی باید اول سلاحت را به عباس بن علی تحویل بدهی... باید اول نگاه سنگین و اخم آلود او را تاب بیاوری...

جناب پیک هم تاب نیاورد و برگشت...

این بار عمرسعد یک قاصد دیگر فرستاد...

از قضا جناب قاصد، اسلحه اش را تحویل داده بود و وارد خیمه شده بود و پیام عمرسعد را رسانده بود و امام توی چشم هایش نگاه کرده بود و...

امام فرموده بود خب پیامت را دادی؛برو...

پاهایش سست شده بود...

دلش گیر کرده بود...

نتوانسته بود برود...

گفته بود من تازه شما را پیدا کرده ام... کجا بروم...

مانده بود و شده بود یکی از شهدای کربلا...

ما که نمی دانیم نگاه امام با او چه کار کرده بود... ما که نمی دانیم آنجا چه دیده بود...

همین قدر می دانیم که سلاحش را تحویل حضرت عباس داده بود و وارد خیمه ی امام  شده بود...

 .....

گاهی فکر می کنم همه ی آن دشواری هایی که از دین داشتن به نظرمان می آید نه سخت بودن امر و نهی خدا و گناه نکردن و واجب و حرام است و نه هیچ چیز دیگر...

همه ی سختی کار فقط یک لحظه است... آن لحظه ای که می خواهی بند شمشیرت را از کمرت باز کنی و سلاحت را تحویل بدهی...

این مخالفت هایی که خیلی از ما می کنیم؛ این غرهایی که می زنیم و.... ربطی به عقل و منطق و این جور چیزها ندارد همه اش به خاطر آن سلاحی است که هنوز دور کمرمان است

مال آن گاردی است که از دم در گرفته ایم

اصلاَ تو که هنوز وارد نشده ای با چی داری مخالفت می کنی؟

اصلاً.... استغفرالله...

............


زائرانی که می روند کربلا یک رسم قشنگ دارند

قبل از زیارت امام حسین می روند جلوی در حرم حضرت عباس؛ دار و ندارشان را؛ "من" شان را تحویل می دهند...

آن وقت سبکبار و تسلیم راه می افتند به طرف حرم امام حسین...




......................


ترجمه ی اسلام به انقیاد را از لسان العرب نقل کردم

رجوع کنید به: لسان العرب. ج 6.ص 345


از وبلاگ: حتی بیشتر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 13:13  توسط مهران  |