تبليغاتX
ایام

ایام
برای تازه شدن دیر نیست...

لذت خواب شب بیش است و با نزدیک شدن صبح بیش تر می شود.آدمی که در ابتدا و اواسط شب به خواب رفته شاید در هنگامه ی صبح بیدار شود اما آن کسی که دیر هنگام و نزدیک سحرگاه به خواب برود بیدار شدن صبحگاهش سخت تر است.به هوش که در نزدیکی صبح عالم به خواب نرویم.


از: براده ها

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 21:35 ] [ مهران ] [ ]

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 14:9 ] [ مهران ] [ ]

همنشيني با قرآن، سنخيتي خاص مي طلبد. در قرآن آمده است: «لا يمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون، جز پاكان، نمي توانند به آن دست زنند [دست يابند]».

 

امامان معصوم در حد اعلاي طهارت، عدل قرآن محسوب مي شوند و هر شخص ديگري كه بخواهد با اين اقيانوس بيكران ارتباط برقرار كند، بايد آلودگي گناه را از جان خود پاك كند.

 

با قرآن بايد مثل آينه مواجه شد؛ پاكيزه، براق و بي زنگار؛ تا قرآن در دل ما منعكس شود. قرآن بايد در جان ما انعكاس پيدا كند.


 

اين، هميشه و براي همه نيست؛ براي كساني است كه دلشان را با صفاي باطن و نفس، پاكيزه كنند؛ با ايمان، با باور و با قبول، با قرآن مواجه شوند و الّا كساني كه دل معاند دارند، بناي برنشنيدن و نفهميدن دارند، نواي قرآن، كلام قرآن و پيام قرآن در دل آنها اثري نمي كند؛

 

«وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيهِمُ الْمَلائِكةَ وَ كلَّمَهُمُ الْمَوْتي وَ حَشَرْنا عَلَيهِمْ كلَّ شَي ءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيؤْمِنُوا إِلاَّ أَنْ يشاءَ اللهُ...» *

 

اگر براي برخي افراد، زمين را به آسمان بدوزي، اين دلِ ناباور و زنگار گرفته، نزديك نمي شود و ايمان نمي آورد؛ لذا قرآن را مي خواند؛ اما به قرآن نزديك نمي شود.

 

*: [و حتّي] اگر فرشتگان را بر آنها نازل مي‏کرديم و مردگان با آنان سخن مي‏گفتند و همه چيز را در برابر آنها جمع مي‏‌کرديم، هرگز ايمان نمي‏آوردند؛ مگر آن که خدا بخواهد؛ ولي بيشتر آنها نمي‏دانند. (انعام، آيه 111).


از سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامي‏ در ديدار با قاريان قرآن کريم

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 12:21 ] [ مهران ] [ ]

از آنانی مباش که

آنچه را مایه عبرت است وصف کند و خود عبرت نگیرد،

و در اندرز دادن مبالغه کند و خود اندرز نگیرد...

امیرالمومنین علی(ع)

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 15:3 ] [ مهران ] [ ]
دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم.

صد بار دوستت دارم. هزار بار دوستت دارم. 

اگه همهٔ کاغذ نامه رو پر کنم از این جملهٔ دو کلمه‌ای باز هم کم است.

همهٔ حرف‌ها و نگاه‌ها و عشق‌ها توی این دو کلمهٔ جادویی نهفته است. این بزرگ‌ترین، صادقانه‌ترین، صمیمی‌ترین و با شکوه‌ترین چیزی است که دو آدم می‌توانند به هم بگویند.

پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافه‌ات کرده، تردید مبهمی را به یقینی روشن تبدیل می‌کند: عاشق شده‌ای.


چند روایت معتبر: «مصطفی مستور»

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 17:19 ] [ مهران ] [ ]
گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند!


[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 23:26 ] [ مهران ] [ ]

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت


یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک، چکار با پنجره داشت



پی نوشت: باران رحمت خدا در حال باریدنه...

                الحمدلله رب العالمین

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 22:40 ] [ مهران ] [ ]
تمام آن هزاران مرد !
که با او عهد بستند! به هنگام "بلا" هنگامه سختی !
شگفتا عهد بشکستند!
یکی از قطع نان ترسید!
یکی مرعوب قدرت بود!
یکی مجذوب زر، مغلوب درهم، عاشق دینار!
چه شد آن عهدهای سخت ؟!
چه شد آن دستهای گرم بیعتگر ؟!
کجا ماندند ؟ ...
کجا رفتند ؟ ...
كه زهرا ماند و حيدر...
كه زهرا ماند و ....

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 13:27 ] [ مهران ] [ ]
[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 9:30 ] [ مهران ] [ ]

کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد...

صائب

 

[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 0:26 ] [ مهران ] [ ]

من خوب میدانم "مهدیه " اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان .

ولی ایمان دارم؛

روزی نزدیک "مهدیه" اسم زمان و "فاطمیه" اسم مکان خواهد شد...

[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 8:57 ] [ مهران ] [ ]

و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر

شهــر بی یـار مـگــر ارزش دیـــدن دارد؟


[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 1:35 ] [ مهران ] [ ]

دوست عزیزمون آقای جمشیدی بیتی تراوش فرمودن که جالب بود:

سِده* ای را نتوان گفت نکوست

می توان گفت که این بهتر از اوست!


*: برای دوستانی که احیانا نمی دانند: خمینی شهر کنونی!

 

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 13:2 ] [ مهران ] [ ]
با عنایت خداوند پی برده ام که گریه استدراجی هم داریم!

یعنی چه؟ استدراج این است که خدا به انسان مهلت و نعمت می دهد، اما این نعمت و مهلت یک نوع عِقاب است و غفلت آور است!!

شخص گمان می کند عزیز خداست! خیال می کند مورد لطف و عنایت خداست! در نتیجه به همان اعمال زشت و گناهش ادامه می دهد. وقتی چشمش باز شد می گویند:

هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کنتمْ توعَدُونَ

گاهی وقتها نعمت، استدراج است! نعمتی که انسان را از خدا غافل کند؛ نقمت و عقاب است.

از آن جمله، گریه استدراجی است. حال گریه به او می دهند که فکر می کند آدم خوبی است!

بعضی افراد هستند که در مجالس و هیات گریه می کنند. اما کارهایی می کنند که سنگ را به گریه می اندازند.

البته این کلیت ندارد... نه اینکه بگوییم هرکسی گریه کرد، استدراجی است! می خواهیم بگوییم این نوع هم هست. باید به خدا پناه برد...


استاد فاطمی نیا

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 0:50 ] [ مهران ] [ ]

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ


و ما انسان را آفريده‌ايم و مى‌دانيم كه نفس او چه وسوسه‌اى به او مى‌كند، و ما از شاهرگ [او] به او نزديكتريم.

(ق – 16)

[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 23:11 ] [ مهران ] [ ]

سعیدِ رباب، نبش هزارتختخوابی، لیموناد و کمپوت می فروشد، صدایش میکنند: آقا دکتر.

حسینِ عمّه ، پای سینما فلور ، بلیط پاره می کند، بهش می گویند: آرتیست.

پسر سِد خانوم، دو بار صحن امامزاده یحیی، مکبّریِ نماز کرده، شده است: آشیخ.

آنوقت به ما که با قرض و قوله، جان کنده ایم، کارآفرینی کرده ایم، واحد زنبورداری زده ایم، می گویی: پسره ی پشه باز!

عیبی ندارد پدرجان! پیشانی نوشت ما از همان ابتدا شلغم بود...


از وبلاگ: عصفور

[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 23:18 ] [ مهران ] [ ]

گل آفتابگردان رو به نور مي چرخد و آدمي رو به خدا.

ما همه آفتابگردانيم .

اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.

آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.

اين ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت.

آفتابگردان به من گفت:"وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد، مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.

 

آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد.

او همه­ي زندگي اش را وقف نور مي كند، در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد. نور مي خورد و نور مي زايد.

دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان مي ميرد؛ بدون خدا، انسان."

آفتابگردان گفت: "روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي ديگر "تويي" نمي ماند.

و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم، تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟"

آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم بوئيدمش، بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظي كردم، داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: "نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟"

آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم ....

 

هر قاصدکی یک پیامبر است - عرفان نظرآهاری

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 0:49 ] [ مهران ] [ ]

ساکت و ساده و سبک بود، قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .

قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: «اما شانه های من ظریف است. زیر این خبر می شکند. من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.»
فرشته گفت: «درست است، آن چه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما تو می توانی، زیرا قرار است بی قرار باشی.
فرشته گفت: «فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.

حالا هزاران سال است که قاصد می رود، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است. پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .

هر قاصدکی یک پیامبر است - عرفان نظرآهاری

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 23:57 ] [ مهران ] [ ]

جرّ و منجر کردن با احمد کبری خانم، عایدی ندارد حاج آقا!

حرف را باید به او تنقیه کرد که آن هم فعلاً میسّر نیست.

طفلکی پیرزن، چه لعبت های آفتاب ندیده ای را از همین محله ی خودمان برایش تکه گرفت. قبول نکرد.

عشق صبیه ی آمیزفلاح، حسابی کر و کورش کرده. به همین برکت قسم، چقدر برایش روضه خواندم که اینها در قد و قواره ی تو نیستند. لقمه را قاعده ی دهانت بردار. آمیز فلاح، گربه ی عمارت شان مستطیع و واجب الحج ست. یک روز خرج مطبخ شان قوت سال شماست... گوشش بدهکار نیست.

دین و دنیایش شده ته تغاری آمیزفلاح. زلفش را که بلند کرده هیچ، مسجد هم نمی آید. روی گاری را هم داده خطاطی کرده اند:

"فلاحُ خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

می ترسم به کفریات بکشد کار این جوانک یالغوز.

دعایش کن حاج آقا...


از وبلاگ: عصفور

[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 23:33 ] [ مهران ] [ ]

انسان هاي بزرگ درباره عقاید سخن مي گويند
انسان هاي متوسط درباره وقایع سخن مي گويند
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند
انسان هاي كوچك بي دردند

انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
انسان هاي كوچك می پندارند همه چیز می دانند

انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
انسان هاي كوچك مسئله ندارند

انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 23:30 ] [ مهران ] [ ]

وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ‌ الرَّ‌حْمَـٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِ‌ينٌ

وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ

حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِ‌قَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِ‌ينُ

وَلَن يَنفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذ ظَّلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذَابِ مُشْتَرِ‌كُونَ

 

و هر كس از ياد [خداى‌] رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى‌گماريم تا براى وى دمسازى باشد.

و مسلماً آنها ايشان را از راه باز مى‌دارند و [آنها] مى‌پندارند كه راه يافتگانند.

تا آنگاه كه او [با دمسازش‌] به حضور ما آيد، [خطاب به شيطان‌] گويد: «اى كاش ميان من و تو، فاصله خاور و باختر بود، كه چه بد دمسازى هستى!»

و امروز هرگز [پشيمانى‌] براى شما سود نمى‌بخشد، چون ستم كرديد؛ در حقيقت، شما در عذاب، مشترك خواهيد بود.

(زخرف/ 39-36)

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 22:24 ] [ مهران ] [ ]
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْ‌فٍ ۖ

فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ‌ اطْمَأَنَّ بِهِ ۖ

وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِ

خَسِرَ‌ الدُّنْيَا وَالْآخِرَ‌ةَ ۚ

ذَ‌ٰلِكَ هُوَ الْخُسْرَ‌انُ الْمُبِينُ


و از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال [و بدون عمل‌] مى‌پرستد.

پس اگر خيرى به او برسد بدان اطمينان يابد،

و چون بلايى بدو رسد روى برتابد.

در دنيا و آخرت زيان ديده است.

اين است همان زيان آشكار.

(حج - 11)

[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 11:52 ] [ مهران ] [ ]

خدا گفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده از من.
ماجرايي كه بايد بسازيش
.
شيطان گفت تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد
.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند
.
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد
.

مجنون اما بلند شد رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن
.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش
.
خدا گفت: ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن
.
شيطان گفت : ماندن است. فرو رفتن در خود
.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخ ي شدن
.
شيطان گفت: خواستن است گرفتن وتملك
.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست
.
شيطان گفت: ساده است همين جايي و دم دست
.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي
.
ليلي هاي نزديك لحظه اي
.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر
.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود
مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد. و ميدانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
.


لیلی نام تمام دختران زمین است - عرفان نظر آهاری

[ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 19:10 ] [ مهران ] [ ]
مصارف جعبه يكبار مصرف پنير در اصفهان:

1- خود پنير

2- قالب يخ
3- جا قرصي
4- جامدادي
5- جا ادويه
6- پيمونه برنج
7- نگهداري رب
8- نگهداري پياز داغ
9- جا صابوني
10- كاسه حمام
11- تفاله گير ظرف شويي
12- تحويل به بازيافت
13- افسوس خوردن كه: حيف بود؛ هنوز ميشد ازش استفاده كرد!

[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 0:39 ] [ مهران ] [ ]

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.

سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.

دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود.

تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟"
دختر هم در پاسخ گفت: "هویج، تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.

هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید:

"دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند."
سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 15:0 ] [ مهران ] [ ]

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...


[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 8:7 ] [ مهران ] [ ]
تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم



از: رسول یونان

[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 0:49 ] [ مهران ] [ ]

این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !


همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.

اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.

هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.

همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط
MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.

تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند.

اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچکی کرایه کرد، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند.

دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی.

دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند.


اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار "معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد.

خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمار کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.



دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می دارد و "بچه ها و همسر معمولی" او در کنارش هستند ...

می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، اولین رتبه را کسب کردن، شاگرد اول شدن، پولدارترین شدن، راه دیگر و صد البته بهتری هم در زندگی وجود دارد و آن چیزی نیست جز راه "اعتدال" و "معمولی".
 

این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد.
اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با شتاب پیش می رویم که شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و ناباورانه در آخر راه تنها می مانیم، بدون اینکه اجازه دهیم حتی شادی و لذت با ما همکلام شود.

کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.

کاش ما هم "معمولی" باشیم !
درست مانندِ آن لحظه که خالق هستی، بدون هیچ تبعیضی؛ من و تو را از یک عنصرِ یکدست و "معمولی" خلق کرد ...

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 17:15 ] [ مهران ] [ ]
امام صادق عليه السلام:

لا تَغتَرّوا بِصَلاتِهِم وَلا بِصيامِهِم، فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَما لَهِجَ بِالصَّلاةِ وَالصَّومِ حَتّى لَو تَرَكَهُ استَوحَشَ ، وَلكِنِ اختَبِروهُم عِندَ صِدقِ الحَديثِ وأداءُ الأمانَةِ؛

فريب نماز و روزه مردم را نخوريد، زيرا آدمى گاه چنان به نماز و روزه خو مى كند كه اگر آنها را ترك گويد، احساس ترس مى كند، بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.

كافى، ج2، ص104، ح2

[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 17:15 ] [ مهران ] [ ]

در ٤ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار

در ٦ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از مدرسه)

در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (یافتن)


در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى

در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٣٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٤٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن


در ٥٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٦٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٦٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى

در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (تنهایی)


در ٧٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از هر کجا)

در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار






[ چهارشنبه 2 آذر1390 ] [ 20:1 ] [ مهران ] [ ]
درباره وبلاگ

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللّهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ

و در حقيقت موسى را با آيات خود فرستاديم [و به او فرموديم] كه قوم خود را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون آور و روزهاى خدا را به آنان يادآورى كن كه قطعا در اين [يادآورى] براى هر شكيباى سپاسگزارى عبرتهاست!
(ابراهیم/5)
امکانات وب