تبليغاتX
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

"از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

 

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

 بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

 

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای !

بسرای ((

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

هدیه ای می آورد -

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

((دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

 این گل سرخ من است !

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید."

 

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

"دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس !

"دوستت دارم" را با من بسیار بگو !

 

"فریدون مشیری"


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 آذر1388 توسط مهران

چند شب پیش یاسر عزیز محبت کرد و شعری فرستاد:

حسنی! در نظرم بود پیامی بفرستم          بیتی ز لب شکرلب حافظ و جامی بفرستم

یا که از ترک و لری خاطره ای نغز                 بهر لبخندک تو تکه کلامی بفرستم

یا کز غم هجران و دل و ساغر و ساقی       شرح آن صدر لطیفت می و جامی بفرستم

دیدی نشد و این غزلم شعر نشد               تا بر دل آشفته تنگم سر و سامی بفرستم

لیکن شد و یاسر به ره یار                           مقبول دل دوست پیامی بفرستم

من هم طبع شعریم گل کرد و در جواب پیامی فرستادم:

یاسر ترکاندی تو مرا با غزل خویش              آن ساغر و آن ترک و خودت که از همه بیش

لکن غزلت از نظر وزن خراب است                باید بزنی از این نظر به ریشه اش تیش

از منظر من هست عجیب این کمی وزن     چون وزن خودت هست فزون از نود و شیش!

شاید که بود این عدم تعادل وزن                  زان ریشه که نصفه زده ای سبیل یا ریش!

فرداش یاسر در جواب پیامکی که براش به این مضمون فرستاده بودم:

"شب در کارنامه ی سیاه زندگی خویش چه کرده که افتخار داشتن این همه ستاره را دارد؟"

این غزل رو سرود:

یاد داری ای سمن یک شب ز من                نیک پرسیدی سوالی ای حسن!

کان سیه شب از چه دارد این همه              این همه استاره و انجم به تن

خواهمت دادن من اینک پاسخی                 ک(ع)ارفان را خنده آید زین سخن

پاسخم باشد به ربط ستر عیب                   کو همی باشد صفات رب من

شب بپوشاند عیوب این زمین                     ظلمتش باشد حجاب مرد و زن

اینچنین خالق جوابش می دهد                   طره مشکی، ستاره ش در شکن

که انصافا از نظر وزن خوب بود. من هم این دفعه زدم تو خط نیمایی و خشتی زدم:

یاسرم!

فلاح من!

اینچنین که میزنی خنجر بر این قلب نحیف و زار من

دور از انصاف است و مردی، لیک

هر زخمی که افتد بر دلم ازجانبت

از دور یا نزدیک

نیک حفظش میکنم در بر

چون که هست این تحفه ارزشمند

چون زر، بل بتر

زانکه مجنون گفت:

گر نبودی با منش میلی

چرا خنجر زدی بر قلب من لیلی؟

و چند شب بعد، در نیمه شبی سرد این شعر رو برا ممد گفتم که خیلی خوشحال شد:

محمد شالباف!

اکنون

نمیدانم چه شد

ناگاه

در این خلوت سرد خزان

که نارد سگ بچه اندر میان!

یادم از پاییز آمد، پارسال

در دل شب های سرد و استخوان سوزش چه سان

بود ما را محفلی بس گرم چون دل هایمان

ای مهربان!

یاد داری زان همه حرف و حکایت

شکوه و ناله، شکایت

که گه گاه از سر شوق و حرارت

در نهایت

صبح میگشت...

وین سحر بود و اذان دلکشش با صد زبان گویا

که ای یاران!

شفیقان!

بس بود حرف و حدیث و گفتمان

ک(ع)اشقان هم رفته اند اکنون به خواب!

درس باید خواند اکنون و هر آنچه غیر از آن فکرت کند مشغول

مانده ای

درمانده ای

مغلول، بل مشمول!

پس بگیر اکنون بخواب ای یار

کاین بهتر بود بهرت هزاران بار،

لای لایی

لایی لایی

لای لای...

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آبان1388 توسط مهران
بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان درنبینی درخت

که بی برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دستهای نیاز

ز رحمت نگردد تهیدست باز؟

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد برآورده دست

قضا خلعتی نامدارش دهد

قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود

که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بندهٔ خاکسار

به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی بر سرم

ز دست تو به گر عقوبت برم

به گیتی بتر زین نباشد بدی

جفا بردن از دست همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمساری مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای

سپهرم بود کهترین پایه‌ای

اگر تاج بخشی سر افرازدم

تو بردار تا کس نیندازدم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرو مانده نفس اماره‌ایم

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شیطان برآید به زور؟

مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده

وز این دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیت

به اوصاف بی مثل و مانندیت

به لبیک حجاج بیت‌الحرام

به مدفون یثرب علیه‌السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن

که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته

به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطهٔ یک نفس

ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امیدست از آنان که طاعت کنند

که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دو تا

ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند

زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار

ز بند کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده‌ام

مده دست بر ناپسندیده‌ام

من آن ذره‌ام در هوای تو نیست

وجود و عدم ز احتقارم یکی است

ز خورشید لطفت شعاعی بسم

که جز در شعاعت نبیند کسم

بدی را نگه کن که بهتر کس است

گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد

بنالم که عفوم نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم

که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند

کنون کامدم در به رویم مبند

چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟

مگر عجز پیش آورم کای غنی

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست؟

اگر من ضعیفم پناهم قوی است

خدایا به غفلت شکستیم عهد

جه زور آورد با قضا دست جهد؟

چه برخیزد از دست تدبیر ما؟

همین نکته بس عذر تقصیر ما

همه هرچه کردم تو بر هم زدی

چه قوت کند با خدایی خودی؟

نه من سر ز حکمت بدر می‌برم

که حکمت چنین می‌رود بر سرم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان1388 توسط مهران

در فوايد مكتوبات خواندم كه امام احمد غزالي  رحمه الله، روزي در مجمع تذكير و مجلس وعظ، روي به حاضران آورد و گفت: اي مسلمان، هر چه من در چهل سال از سر اين چوب پاره شما را مي گويم، فردوسي در يك بيت گفته است. اگر بر آن خواهيد رفت از همه مستغني شويد .

ز روز گذر كردن انديشه كن

پرستيدن دادگر پيشه كن


مرزبان نامه - سعدالدین وراوینی

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان1388 توسط مهران
24 آبان‌ماه سال 1360 هجري شمسي، روزي است كه عالم فرزانه و مفسر بزرگ علامه طباطبايي ديار فاني را به سوي سراي باقي ترك كرد؛ عالمي كه هميشه از ابديت سخن مي‌گفت و با فناي در خداي خويش و آنچه خدايي بود، باقي شد.

امام راحل(ره) در پيام تسليت خود به همين مناسبت فرمودند: «من بايد از اين ضايعه‌اي كه براي حوزه‌هاي علميه و مسلمين حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبايي است، اظهار تاسف كنم و به شما ملت ايران به‌ويژه حوزه‌هاي علميه تسليت عرض كنم.»(1)

به گزارش ايسنا، آنچه در پي مي‌آيد گوشه‌اي از زندگي و ابعاد شخصيتي اين عالم رباني به نقل از نزديكان ايشان است كه در سالروز وفات علامه نقل مي‌شود:

در آخرين روز سال 1321 هجري ‌قمري (مقارن با سال 1281 هجري ‌شمسي) ستاره‌اي درخشان در آسمان سلسله جليل‌القدر سادات طباطبايي تبريز هويدا شد و خداوند به سيدمحمد قاضي طباطبايي فرزند پسري هديه داد كه نامش را سيدمحمدحسين گذاشت؛ حكيم عارفي كه بعدها بسياري از انسان‌ها، از چشمه جوشان حكمت و معرفتش جرعه‌هاي جان‌بخش نوشيدند. هنوز پنج سال از عمر سيدمحمدحسين نگذشته بود كه مادرش را از دست داد. پدر سعي كرد غم مادر را از دل محمدحسين و ديگر فرزند كوچكترش، محمدحسن، بزدايد، ولي نمي‌دانست كه چهار سال بعد، درگذشت خود او، غم فرزندان را دوچندان خواهد كرد.

سيدمحمدحسين همان‌طور كه روش درسي آن روزها بود، به فراگيري قرآن پرداخت و سپس از سن 9 سالگي به مدت شش سال به همراه برادرش، از اديبي به نام شيخ محمدعلي سرائي،‌ كتاب‌هايي چون گلستان، بوستان، نصاب‌الصبيان، انوار سهيلي، تاريخ عجم، منشات اميرنظام و ارشاد الحساب را فرا گرفت و علاوه بر آن، زير نظر ميرزاعلي نقي خطاط به يادگيري فنون خوشنويسي پرداخت. ايشان پس از طي دوران تحصيل در مكتب‌خانه، راهي مدرسه طابيه تبريز شد تا تحصيلات خود را در علوم ديني دنبال كند. در همان ايام، وقتي 23 سال بيشتر نداشت، تصميم به ازدواج مي‌گيرد. از يكي از بستگانش خواستگاري مي‌كند و چون فاميل بودند، با اين ازدواج موافقت مي‌كنند. يك سال بعد از ازدواج بود كه سيدمحمدحسين مزه پدر شدن را مي‌چشد و اسم فرزند اولش را، محمد مي‌گذارد.

سيدمحمدحسين و برادرش سيدمحمدحسن در سال 1304 هجري ‌شمسي تحصيلات مقدماتي را در مدرسه طالبيه تبريز به پايان رساندند. اما روح پرعطش آنان هنوز سيراب نشده بود. دختر علامه طباطبايي مي‌گويد: «يك روز حاج آقا مي‌آيد و به مادرم مي‌گويد من ديگر در تبريز نمي‌توانم ادامه تحصيل دهم و براي بهره گرفتن از استادان بهتر، بايد راهي نجف شويم، اما هزينه سفر نداشتند. وقتي مادرم مي‌بيند حاج آقا ناراحت است، جهيزيه خود را مي‌فروشد تا هزينه سفر تامين شود.» سيدمحمدحسين كه هزينه‌ سفرش تامين شده بود، زمين‌هاي زراعي و كارهاي كشاورزي‌شان را به يكي از هم‌آبادي‌هايشان سپرد و عازم «نجف» شد تا تحصيلات خود را تكميل كند، البته حالا ديگر تنها نبود و هر دو برادر ازدواج كرده بودند. به اين ترتيب، هر دو خانواده به همراه كربلايي قلي و سلطنت خانم (خادم و خادمه‌شان) عازم سفر مي‌شوند و در خانه‌اي كوچك در محله «عماره» نجف ساكن مي‌شوند و زندگي جديدي را آغاز مي‌كنند.

اما بعد از گذشت مدتي، فرزند يك و نيم ساله‌شان (سيدمحمدحسين 24 ساله و همسر 19 ساله‌اش) به مرض سختي مبتلا مي‌شود و از دنيا مي‌رود.

روزي مادر داغديده بغضش تركيد و به همسرش گفت: «آقا! ياد محمد لحظه‌اي مرا رها نمي‌كند. دلم براي كودك خردسالم خيلي تنگ شده. جز چند نفر هيچ‌كس حتي مرگ او را هم به ما تسليت نگفت. بيا برگرديم. اين جا ديار غربت است و ما هيچ‌كس را نداريم. چطور مي‌توانيم اين همه سال اينجا بمانيم؟» صداي در، مادر داغديده را ساكت كرد، سيد صدا زد: «آمدم» و با عجله به سمت در دويد. با باز شدن در،‌ «سيد ميرزاعلي قاضي طباطبايي» وارد شد. او يكي از پسرعموهاي محمدحسين بود كه مدت‌ها پيش به قصد تحصيل به نجف آمده بود. زن و شوهر از ديدن يك آشنا در ديار غربت بسيار خوشحال شدند. آقا ميرزاعلي خيلي خودماني با سيد و همسرش برخورد كرد. آنها ساعاتي را با هم گذراندند و از دوران كودكي و زندگي‌شان در تبريز و خاطره‌ها گفتند. يادآوري اين خاطره‌ها، درد و غم اين زوج جوان را كاهش داد. بعد از ساعتي ميرزا عصايش را برداشت و قصد رفتن كرد. سيد و همسرش نيز به رسم بدرقه او را همراهي كردند. دو سه قدم مانده به در، آقا ميرزا علي رو به همسر سيد كرد و گفت: «دختر عمو!‌ اين بار فرزندت مي‌ماند، پسر است و نامش هم عبدالباقي است.» و با اين حرف، خداحافظي كرد و رفت. چند ماه بعد بود كه همسر سيد، باردار شد.
به نقل از علامه آمده است «هنگامي كه در نجف اشرف به درس و بحث اشتغال داشتم يكي از روزها مرحوم قاضي به من برخورد كرد و بدون مقدمه گفت: اگر طالب دنيايي نماز شب و اگر طالب آخرتي نماز شب بخوان. همين ديدار و گفت‌وگوي كوتاه منشاء آشنايي من با استاد شد... قبل از آن كه به محضر وي بار يابم، خود را از كتب فلسفي و آثار معقول بي‌نياز مي‌ديدم و پيش خود مي‌گفتم اگر مرحوم ملاصدرا هم بيايد، مطلبي فوق آنچه من فهميده‌ام عرضه نخواهد كرد. ولي پس از بهره‌مند شدن از ديدار اين استاد بزرگوار، به يكباره احساس كردم گويا تا كنون از حكمت و فلسفه چيزي عايدم نشده و از اسفار حتي يك كلمه هم نفهميده‌ام.» اين برخورد جالب، علامه طباطبايي را وارد مرحله تازه‌اي از زندگي كرد و سير و سلوك عارفانه وي آغاز شد.

*سيدحسين بادكوبه‌اي؛

علامه در زادگاه خود، در رياضيات «ارشادالحساب» و در فلسفه و كلام «اشارات و كشف‌المراد» را خوانده بود. اما اين دو كتاب، ذوق بالاي علامه را كفاف نمي‌داد، تا اينكه در نجف با حكيمي برخورد كرد كه از بزرگان فلسفه و استادان صاحب‌نظر اين دو رشته بود. اين حكيم معروف «سيدحسين بادكوبه‌اي» بود كه توانست علامه را با حقيقت حكمت، به ويژه تفكر فلسفي، آشنا كند و باعث شود او در عرض شش سال، «منظومه‌ي» سبزواري و «اسفار و مشاعر» ملاصدرا و دوره «شفاي» بوعلي و «اخلاق» ابن مسكويه را بخواند.

« ...سيدحسين باد كوبه‌اي پيشنهاد كرد، رياضيات بخوانم و در همين راستا به درس مرحوم سيدابوالقاسم خوانساري كه رياضيدان زبردستي بود حاضر شدم و يك دوره حساب استدلالي، هندسه مسطحه و فضايي و جبراستدلالي را فرا گرفتم.»

*بازگشت به وطن؛

روزهايي كه علامه و برادرش در نجف مي‌گذراندند، به سختي سپري مي‌شد. گذران زندگي براي دو برادر كه حاضر نبودند از سهم امام هم استفاده كنند، سخت و طاقت‌فرسا بود. ديگر ماندن نه مصلحت بود و نه امكان داشت. اوضاع كشاورزي و زمين‌هايشان، حسابي به هم خورده بود. به همين جهت، علامه طباطبايي و برادرش بلافاصله راهي ايران و ديار آبا و اجداديشان – شادآباد تبريز – شدند و تا 10 سال در وطن خويش ماندند. در اين مدت با تلاش طاقت‌فرسا زمين‌هاي رهاشده و باغ‌هاي مخروبه را آباد كردند. طي اين مدت، به امور روستاها و زندگي مردم نيز رسيدگي مي‌كردند و به كمك نيازمندان مي‌شتافتند.

*دلتنگ آموختن؛

علامه در كنار همه اين كارها و مشكلاتي كه وجود داشت، مطالعه و تحقيق را رها نكرده بود و رساله‌هاي علمي مي‌نوشت. گاهي كه ياد نجف و گنبد و بارگاه حضرت علي(ع) مي‌افتاد، دلش براي درس و آموختن علم،‌ حسابي تنگ مي‌شد و نمي‌دانست چه بايد بكند.

*هجرت به قم؛

علامه طباطبايي بالاخره تصميمش را مي‌گيرد: « ... همزمان با آغاز سال 1325 هجري ‌شمسي وارد شهر قم شديم... در ابتدا به منزل يكي از بستگان وارد شديم، ولي به زودي در كوچه يخچال قاضي در منزل يكي از روحانيون اتاقي دو قسمتي كه با نصب پرده قابل تفكيك بود اجاره كرديم. اين دو اتاق قريب بيست متر مربع بود. طبقه زير اين اتاق‌ها انبار آب شرب بود كه در صورت لزوم بايستي از در آن به داخل خم مي‌شديم و ظرف آب را پر مي‌كرديم، چون خانه فاقد آشپزخانه بود، پخت و پز هم در داخل اتاق انجام مي‌گرفت.»
*«قاضي» معروف؛

اولين روزي كه براي تدريس پا به كلاس حوزه گذاشت، جمعيتي حدود صد نفر منتظر او نشسته بودند. كم كم شيفتگي و علاقه طلاب به او، به حدي رسيد كه بعضي از آن‌ها حجره‌هاي مدرسه را ترك و در اطراف خانه‌اش اتاقي اجاره مي‌كردند تا به او نزديك‌تر باشند. هر روز يكي دو ساعت به غروب مانده به سراغش مي‌رفتند و تا پاسي از شب حرف‌هايش را مي‌شنيدند. كم‌كم آوازه سيدمحمدحسين قاضي بيشتر شد و همه «قاضي» معروف را شناختند. اما خود علامه براي آنكه لقب استادش، مرحوم آيت‌الله سيدميرزاعلي قاضي فقط به استاد منحصر باشد و براي حفظ احترام، نام او را از خود برداشت و ترجيح داد به اسم طباطبايي خوانده شود.

*شاهكار علامه طباطبايي؛

علامه طباطبايي، در سال 1333 هجري ‌شمسي نگارش تفسيرالميزان اثر بزرگ خويش را آغاز كرد و 17 سال طول كشيد تا آن را به پايان برساند؛ اثري جالب و دلنشين كه نظير آن تا به حال نوشته نشده است. به عقيده آيت‌الله العظمي خويي، علامه براي نوشتن اين اثر، خود را تصفيه كرده بود. شهيد مطهري هم مي‌گويد: «همه تفسيرالميزان با فكر نوشته شده... من معتقدم بسياري از اين مطالب از الهامات غيبي است. كمتر مشكلي در مسائل اسلامي و ديني برايم پيش آمده كه كليد حل آن را در تفسيرالميزان پيدا نكرده باشم.»

*مباحثه با پروفسور كربن؛

يكي از اثرات ماندگار علامه، مباحثات وي با پروفسور كربن استاد دانشگاه و اسلام‌شناس غربي بود. مباحثه بين پروفسور كربن و علامه طباطبايي از سال 1336 هجري ‌شمسي شروع شد و بيش از 20 سال ادامه پيدا كرد كه نتايج اين مباحثات به چهار زبان فارسي، عربي، فرانسه و انگليسي منتشر شده است. روزي علامه در بين صحبت‌هايش به پروفسور گفت: « ... در اسلام هر وقت انسان حالي پيدا كند، مي‌تواند خدا را بخواند. چون همه مكان‌ها بدون استثناء محل عبادت است. اما در دين مسيح اين طور نيست. عبادت حتما بايد در وقت معيني (روز يكشنبه) و در مكان معيني (كليسا) انجام شود؛ در غير اين صورت باطل است. او بايد تا روز يكشنبه كه كليسا باز مي‌شود صبر كند.» پروفسور كربن جواب داد: «بلي، اين اشكال در دين مسيح وجود دارد.» علامه طباطبايي ادامه داد: « هم‌چنين در دين مسيح خدا اسماء حسنا ندارد و جز الفاظ خدا،‌ اله و اب نام ديگري ندارد.»

*ديگر برنمي‌گردم؛

روزهاي آخر زندگي پربار علامه طباطبايي فرا رسيده بود و بيماري او را از پاي انداخته بود. وقتي ايشان را از خانه به بيمارستان منتقل مي‌كردند، رو به خانواده‌اش كرد و گفت: « من ديگر برنمي‌گردم». در بيمارستان هم همه كاركنان را تحت تاثير قرار داده بود، تا جايي كه رييس بيمارستان مي‌گفت: «علامه حافظه‌شان را در مورد مسائل دنيوي و مادي از دست داده‌اند و به مسائل مادي بي‌توجه‌اند، اما پيوندشان با خدا و عالم معنويت مستحكم‌تر شده است؛‌ انگار از ناسوت بريده و به ملكوت پيوسته‌اند»
... و بالاخره چند روز بعد 24 آبان‌ماه 1360 هجري ‌شمسي علامه كه هميشه از ابديت سخن مي‌گفت از اين عالم خاكي رخت بر بست.

امام خميني(ره) در پيام تسليت خود به همين مناسبت فرمودند: «من بايد از اين ضايعه‌اي كه براي حوزه‌هاي علميه و مسلمين حاصل شد و آن رحلت مرحوم علامه طباطبايي است،‌ اظهار تاسف كنم و به شما ملت ايران به‌خصوص حوزه‌هاي علميه تسليت عرض كنم.»

علامه از خود دو پسر و دو دختر به يادگار گذاشته است. فرزند ارشد ايشان سيدعبدالباقي به كارهاي صنعتي مشغول است و سيدنورالدين در تبريز زندگي مي‌كند. داماد اول ايشان آيت‌الله قدوسي است كه فرزند بزرگش در منطقه هويزه به شهادت رسيد.

ويژگي‌هاي شخصيتي علامه

علامه طباطبايي در طول زندگي پربركت خود همواره پاسخگوي پرسش‌هاي جوانان اطرافش بود.

آنچه در پي مي‌آيد پرسش يك جوان و پاسخ ايشان به وي است:

« محضر مبارك حضرت آيت‌الله العظمي جناب آقاي طباطبايي، سلام عليكم و رحمت‌الله و بركاته.

جواني هستم 22 ساله كه تنها ممكن است شما باشيد به اين سوال من پاسخ گوييد. در محيط و شرايطي زندگي‌ مي‌كنم كه هواي نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسير خود ساخته‌اند و سبب باز ماندن من از حركت به سوي الله شده‌اند.

درخواستي كه از شما دارم اين است كه بفرماييد بدانم به چه اعمالي دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و اين طلسم شوم را كه همگان گرفتار آنند بشكنم و سعادت بر من حكومت كند؟ لطفا نصيحت نمي‌خواهم بلكه دستورات عملي براي پيروزي لازم دارم. (23/10/1355)»

«سلام عليكم
براي موفق شدن و رسيدن به منظوري كه در نامه مرقوم داشته‌ايد، لازم است همتي برآورده و توبه‌اي نموده، به مراقبه و محاسبه پردازيد. به اين نحو كه هر روز كه هنگام صبح از خواب بيدار مي‌شويد، قصد جدي كنيد كه در هر عملي كه پيش مي‌آيد رضاي خدا را مراعات خواهم نمود، آن وقت در سر هر كاري كه مي‌خواهيد انجام دهيد نفع آخرت را منظور خواهيد داشت؛ به طوري كه اگر نفع اخروي نبود، انجام نخواهيد داد و وقت خواب چهار، پنج دقيقه در كارهايي كه روز انجام داده‌ايد فكر كرده و يكي يكي از نظر خواهيد گذرانيد. هر كدام مطابق رضاي خداي انجام يافته شكر بكنيد و هر كدام تخلف شده استغفار. اين رويه سخت است و در ذائقه نفس، تلخ. ولي كليد نجات و رستگاري است و هر شب پيش از خواب اگر توانستيد سور مسبحات (حديد – حشر – صف – جمعه و تغابن) را بخوانيد و پس از 20 روز، حالات خود را براي بنده بنويسيد، ان‌شاءالله موفق خواهيد بود. والسلام عليكم»(2)

*اخلاق شاگردپروري؛

بهترين سيرت و خوي و خلقي كه از روحيه عاليقدر علامه طباطبايي حكايت مي‌كرد، اخلاق شاگردپروري و كادرسازي در حوزه علميه بود و بر اين كار اصرار و ولع وصف‌ناپذيري از خود نشان مي‌داد.

*جواب‌گويي به سوالات؛

استاد غلامحسين ديناني يكي از شاگردان علامه مي‌گويد: «من كه خودم يكي از شاگردانش بودم. هيچ وقت در هيچ سوالي خودم را كنترل نمي‌كردم، چون مي‌دانستم ايشان آنقدر بزرگوار است كه هر چه دلت خواست مي‌تواني بگويي. در مقابل سوال رو ترش نمي‌كرد و به همين جهت ما احساس آزادي مي‌كرديم و هر چه در دل داشتيم مي‌گفتيم. ايشان هم با كمال بردباري با ما هم‌نفسي مي‌كرد و كنار مي‌آمد و جواب مي‌داد.»

*زندگي خانوادگي؛

علامه با وجود حجم زياد كارهايش، هيچ وقت از خانواده خود غافل نمي‌شد. هميشه در برنامه روزانه‌اش ساعتي را به خانواده‌اش اختصاص مي‌داد و آن را بهترين اوقاتش مي‌دانست و مي‌گفت: «اين ساعت تمام ناراحتي‌هايم را برطرف مي‌كند.» علامه در خانه هم مثل بقيه جاها هرگز عصباني نمي‌شد و اعضاي خانواده‌اش صداي بلند حرف زدنش را نشنيده بودند. بچه‌هايش را بسيار دوست داشت، با آن‌ها مهربان و خوش‌رفتار بود و تا اندازه‌اي كه مي‌توانست وقتش را صرف بازي با آن‌ها و سرگرم كردنشان مي‌كرد. دخترها را تحفه‌هاي ارزنده و نعمت‌هاي خداوندي مي‌دانست و مي‌گفت: «اين‌ها امانت خدا هستند هر چه به اين‌ها بيشتر احترام بگذاريم، خدا و پيغمبر خوشحال‌تر مي‌شوند.» حتي نام آن‌ها را هم با پسوند سادات صدا مي‌زد و با آن‌ها با احترام و محبت بيشتري رفتار مي‌كرد تا در زندگي آينده‌شان همسران خوب و بانشاط و مادران شايسته و لايقي باشند. وقتي دخترهايش به خانه بخت رفتند، هر هفته به انتظار ديدن‌شان مي‌نشست خودش از آن‌ها پذيرايي مي‌كرد و حتي نمي‌گذاشت آن‌ها برايش چاي بياورند. مي‌گفت: «نه!‌ شما مهمان هستيد و سيد، من نبايد به شما دستور بدهم.»
*زمان‌شناسي؛

دختر علامه مي‌گويد: «.. مرحوم پدرم در دوران نوشتن الميزان كه عمر طولاني از ايشان برد، همواره دقت‌ها و ظرافت‌هاي عملي را مي‌دانستند و رعايت مي‌كردند. ايشان جنبه‌هاي علمي و آماري موجود آن عصر را مورد توجه قرار مي‌دادند به طوري كه حتي بخش آماري يونسكو در مكاتبات ايشان با مسئولان آن سازمان و استعلام مباحثات و يا آمارهاي مختلف، با استاد همكاري مي‌كردند و از او كمك مي‌گرفتند.

*پشتكار بالا؛

علامه پشتكار عجيبي داشت. چندين سال براي تفسير زحمت كشيد و اصلا احساس خستگي نكرد، شب و روز نمي‌شناخت، از صبح زود تا ساعت 12 مشغول مطالعه و تحقيق و تاليف بود و بعد از نماز و صرف غذا و استراحت مختصر، تا غروب كار مي‌كرد. ايشان روزي 14 ساعت كار مي‌كرد و از روزهاي سال فقط يك روز را تعطيل مي‌كرد؛ آن هم روز عاشورا.

*توسل به اهل بيت؛

از جمله خصوصيات علامه طباطبايي، توسل فوق‌العاده‌ وي به اهل بيت(سلام‌الله عليهم اجمعين) است. او يكي از رموز اصلي موفقيت خود را، همين توسل به اهل بيت مي‌دانست.

*روش تدريس؛

در تدريس، ويژگي‌هاي منحصر به فردي داشت كه آنها را مي‌توان به اين صورت جمع‌بندي كرد: 1- تدريس آرام و آهسته، 2- روشن كردن اصل موضوع، 3- استدلال كردن توام با دليل و برهان، 4- احترام گذاشتن به بزرگان ضمن انتقاد از آنان، 5- بها دادن به نظر شاگردان، 6- پيوند دادن دين و عقل

*پيش مطالعه؛

علامه طباطبايي در زندگي‌نامه خويش مي‌گويد: «در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم علاقه زيادي به ادامه تحصيل نداشتم و از اين روي هر چه مي‌خواندم نمي‌فهميدم و چهار سال به همين نحو گذرانيدم، پس از آن يك باره «عنايت خدايي» دامن‌گيرم شد و عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگي و بي‌تابي نسبت به تحصيل كمال حسن نمود به طوري كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريبا هجده سال طول كشيد، هرگز نسبت به تعليم و تفكر احساس خستگي و دلسردي نكردم و زشت و زيباي جهان را فراموش كردم، بساط معاشرت با غيراهل علم را به كلي برچيدم و در خورد و خواب و لوازم ديگر زندگي به حداقل ضروري قناعت نموده باقي را به مطالعه مي‌پرداختم، بسيار مي‌شد (به ويژه در بهار و تابستان) كه شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه مي‌گذارندم و هميشه درس فردا شب را از پيش مطالعه مي‌كردم، اگر اشكالي پيش مي‌آمد با هر خودكشي بود حل مي‌نمودم. وقتي كه به درس حضور مي‌يافتم از آن چه استاد مي‌گفت قبلا روشن بودم. هرگز اشكال و اشتباه درس را پيش استاد نبرده‌ام.»

*تحقيق علمي در شب قدر؛

آيت‌الله حسن‌زاده آملي در رابطه با پيگيري و استمرار روحيه تحقيق در علامه طباطبايي مي‌فرمايد: «حضرت علامه طباطبايي شب قدر را به بحث و تحقيق آيات قرآني احياء مي‌كرد و تفسيرش در اين شب فرخنده به پايان رسيد.»

*صرفه‌جويي در وقت؛

از ويژگي‌هاي علامه طباطبايي دقتي بود كه در صرفه‌جويي در وقت داشت. ايشان تفسيرالميزان را كه مي‌نوشت، چرك نويس نداشت. ابتدا بي‌نقطه مي‌نوشت بعد كه مرور مي‌كرد مجددا آن را نقطه‌گذاري مي‌كرد، سوال شده بود « آقا چرا اول بي‌نقطه مي‌نويسيد؟» فرموده بود: «من حساب كرده‌ام اول كه بي‌نقطه مي‌نويسم و بعد در مرور نقطه مي‌گذارم، چند درصد در وقتم صرفه‌جويي مي‌شود.»

*استادان برجسته؛

درك كردن استاداني همچون «آيت‌الله ميرازي نائيني"، «آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني"، «آيت‌الله شيخ ضياءالدين عراقي» و از همه بيشتر «آيت‌الله شيخ محمدحسين اصفهاني» معروف به «كمپاني» كه به نظر علماء بزرگ، ايشان موفق‌ترين دانشمند در فقه و اصول در قرن حاضر بود، بي‌تاثير در موفقيت‌هاي ايشان نبود.

*مدرس اخلاق؛

نجمه‌السادات طباطبايي، دختر علامه، درباره خصوصيات اخلاقي پدرش مي‌گويد:‌ «مقيد به نماز اول وقت، بيداري شب‌هاي ماه رمضان، قرائت قرآن با صداي بلند و نظم در كارها بودند و دست رد به سينه كسي نمي‌زدند و اين به سبب عاطفه شديد و رقت قلب بسيار ايشان بود. روزي به من گفتند: « از صبح تا به حال 24 بار به خانه رفته‌ام و مراجعات مردم را جواب داده‌ام. بسيار كم حرف بودند و ديگران را هم به كم حرفي سفارش مي‌كردند. پرحرفي را موجب كمي حافظه مي‌دانستند. بسيار ساده صحبت مي‌كردند، به طوري كه گاهي آدم گمان مي‌كرد ايشان يك فردي عادي و عامي است، نه يك عالم و فيلسوف.»
*علاقه به خوش‌نويسي؛

خط نستعليق و شكسته علامه از بهترين و شيواترين انواع خط بود؛ گرچه در اواخر عمر به علت كسالت اعصاب و رعشه حاصل در دست، دست ايشان تكان داشت و خط مرتعش بود ولي جوهره خط، حكايت از استادي اين فن را داشت. خودشان مي‌گفتند: «قطعاتي از خط زمان جواني مانده است كه وقتي به آن‌ها نگاه مي‌كنم در تعجب مي‌افتم كه آيا اين خط من است.»

مروري بر انديشه‌هاي علامه

اسلام، دين عقل‌محور؛

« ... اسلام ديني است كه احكامش را بر اساس ويژگي‌هاي انسان و در راستاي ارضاي غرايز و فطريات وي بنيان نهاده و در عين حال، در تنظيم و پي‌ريزي احكام و قوانينش «عقل محور» است و احساسات و عواطف را بر آن اساس مورد توجه قرار مي‌دهد... اسلام به جامعه بشري نمي‌گويد من خير و صلاح شما را در پيروي از دعوت من و به كار بستن مواد آن مي‌بينم، شما نيز به تشخيص من ايمان آورده و آن را بپذيريد، بلكه مي‌گويد از هوس‌بازي و خرافه‌پرستي دست برداريد، آنچه را واقعا و حقا صلاح و خير جامعه شما در آن است و به حسب فطرت خدادادي، خير و صلاح بودن آن را درك مي‌كنيد و تشخيص مي‌دهيد، به كار بنديد و بالاخره اسلام، اعتقاد حق و عمل حق است، نه اسم يك سلسله اعتقادات و اعمال كه كوركورانه بايست به حقانيت آن‌ها ايمان آورد...»

*دنيا براي انسان؛

اسلام مي‌گويد: « حق اين است كه دنيا براي انسان خلق شده، نه انسان براي دنيا. در اين صورت انسان، اول بايد ذات خود را بشناسد و با نيروي تعقل و واقع‌بيني، صلاح خود و جامعه خود را تشخيص دهد، سپس دست به كار بزند، نه اينكه به هر جلوه فريبنده‌اي دل بازد و خود را فراموش كند، تسليم سيل عواطف شود و اختيار مقصد حقيقي را از دست بدهد؛ زيرا انسان جزء دستگاه عظيم آفرينش است و هيچگونه استقلالي ندارد و در نتيجه راهي را بايد در پيش گيرد كه سير دستگاه آفرينش برايش نشان مي‌دهد.»

*موفقيت علي(ع)؛

« ... علي(ع) در خلافت چهار سال و نه ماهه خود، اگرچه نتوانست اوضاع در هم ريخته اسلامي را كاملا به حال اولي كه داشت برگرداند ولي از سه جهت عمده موفقيت حاصل كرد: 1- به واسطه سيرت عادله خود، قيافه جذاب و سيرت پيغمبر اسلام(ص) را به مردم،‌ خاصه به نسل جديد نشان داد. 2- از علي(ع) در فنون متفرقه عقلي و ديني و اجتماعي نزديك به 11 هزار جمله قصار ضبط شده و معارف اسلام را در سخنراني‌هاي خود با بليغ‌ترين لهجه و روان‌ترين بيان ايراد كرده است. وي دستور زبان عربي را وضع كرد و اساس ادبيات عربي را بنياد نهاد. وي اولين كسي است در اسلام كه در فلسفه الهي غور كرده،‌ به سبك استدلال آزاد و برهان منطقي سخن گفت و مسائلي را كه تا آن روز در ميان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود، طرح كرد و در اين باب به حدي عنايت به خرج مي‌داد كه در بحبوحجنگ‌ها به بحث علمي مي‌پرداخت. 3- گروه انبوهي از رجال ديني و دانشمندان اسلامي را تربيت كرد كه در ميان ايشان جمعي از زهاد و اهل معرفت مانند «اويس قرني «و «كميل بن‌زياد» و «ميثم تمار» و «رشيد هجري» وجود دارند كه در ميان عرفاي اسلامي مصادر عرفان شناخته شده‌اند و عده‌اي مصادر اوليه علم فقه و كلام و تفسير و قرائت و غير آن‌ها هستند.

*مقام زن؛

« ... اين زن بود كه مرا به اينجا رساند. او شريك من بوده است و هر چه كتاب نوشته‌ام نصفش مال اين خانم است... اگر زن اهميت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا(س) قرار نمي‌داد. واقعا اگر زن خوب باشد مي‌تواند عالم را گلستان كند و اگر بد باشد، عالم را جهنم مي‌كند.»

*معاد يا رستاخيز؛

« .... همه اديان و مذاهبي كه به پرستش خداي يگانه دعوت مي‌كنند و بشر را به نيكوكاري امر و از بدكاري نهي مي‌نمايند، براي انسان معاد و زندگي ديگري پس از مرگ قائلند؛ زيرا آن‌ها بر اين باورند كه نيكوكاري وقتي ارزش دارد كه پاداش نيكي به دنبال خود داشته باشد و چون اين پاداش در اين جهان مشهود نيست، ناگزير پس از مرگ در جهان ديگر و با زندگي ديگر خواهد بود.

*حقيقت اسلام كجاست؟

وقتي از علامه مي‌پرسيدند چرا حتي يكي از كشورهاي اسلامي جزو سرزمين‌ها مترقي و پيشرفته نيست؟ اين واقعيت تلخ را تاييد مي‌كرد و مي‌گفت: «بايد ديد در كدام يك از اين كشورها كه نام اسلامي دارند، قوانين اسلام اجرا مي‌شود. گذشته از اين كه اسم دين‌ روي اين‌ها گذاشته شده، ‌آيا از حقيقت اسلام هم بهره‌اي برده‌اند يا فقط بعضي عبادات اسلامي مثل نماز و روزه و حج را از روي عادت انجام مي‌دهند؟ آيا چيزي از قوانين فردي،‌ اجتماعي، ‌جزايي و حقوقي اسلام را زنده نگه داشته‌اند؟ اگر نه، آيا مسخره نيست كه انحطاط كشورهاي اسلامي را به گردن اسلام بيندازيم؟»

*سماور هميشه روشن بود!

در روزهايي كه علامه در سوگ همسرش محزون‌ و متاثر بود و اشك فراواني از ديدگان بر گونه‌ها جاري مي‌ساخت، يكي از شاگردانش سبب اين همه آشفتگي و ناراحتي علامه را از اين بابت جويا شده بود،‌ استاد به اين شاگرد پاسخ داده بود: «مرگ حق است، همه بايد بميريم، من براي مرگ همسرم گريه نمي‌كنم، گريه من از صفا و كدبانوگري و محبت‌هاي خانم است، ‌من زندگي پر فراز و نشيبي داشته‌ام، در نجف اشرف با سختي‌هايي مواجه مي‌شدم، ‌من از حوائج زندگي و چگونگي اداره آن بي‌اطلاع بودم، اداره زندگي به عهده خانم بود. در طول مدت زندگي ما، هيچ‌گاه نشد كه خانم كاري بكند كه من حداقل در دلم بگويم، كاش اين كار را نمي‌كرد يا كاري را ترك كند كه من بگويم كاش اين عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگي‌ هيچ‌گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادي؟ يا چرا ترك كردي؟ مثلا شما مي‌دانيد كار من در منزل است و هميشه مشغول نوشتن يا مطالعه هستم،‌ معلوم است خسته مي‌شوم و احتياج به استراحت و تجديد نيرو دارم، خانم به اين موضوع توجه داشت،‌ سماور ما هميشه روشن بود و هر ساعت يك فنجان چاي مي‌ريخت و مي‌آورد در اتاق كار من مي‌گذاشت و دوباره دنبال كارش مي‌رفت تا ساعت ديگر... من اين همه محبت و صفا را چگونه مي‌توانم فراموش كنم.»

*تا به كجا!

آخرين عيد غدير علامه بود، استاد روي تخت خوابيده بود و چند روزي بود كه چشمانش را باز نكرده بود، يكي از شاگردانش گوشه اتاق ايستاده بود و به ايشان نگاه مي‌كرد و زار زار مي‌گريست، ناگهان علامه چشمانش را باز كرد و با شادي و نشاط خاصي رو به شاگردش لبخند زد. شاگرد اشك‌هايش را پاك و به او سلام كرد. بعد براي اين‌كه بيشتر با آقا صحبت كرده باشد، پرسيد: «حضرت آقا! شرط حضور قلب در نماز چيست؟» و با خودش گفت: «چه‌قدر خوب مي‌شود اگر آقا به اين سوال من براي يادگاري جواب بدهد، حيف كه ايشان...» اما ناگهان علامه لب‌هاي لرزانش را حركت داد و آهسته گفت: «توجه و مراقبه، توجه و مراقبه، توجه و مراقبه،...»

باورش نمي‌شد، انگار دنيا را به او داده بودند، يك بار ديگر گفت: « آقا! از اشعار حافظ چيزي در نظر نداريد؟» علامه سرش را تكان داد و زيرلب خواند: « صلاح كار كجا و من خراب كجا... بقيه‌اش را بخوان! / ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا...» و علامه آرام‌تر از قبل گفت: «تا به كجا!»

*ثواب تفسير؛

اين هم خاطره‌اي از خود استاد: «از عجايب و غرايب اين بود كه زماني نامه‌اي از تبريز از طرف برادرم به قم آمد. در آن كاغذ اين گونه نوشته بود كه شاگرد ما روح پدر ما را احضار كرد و ما سوالاتي نموديم و ايشان گفتند كه از شما گله دارند زيرا در ثواب تفسيري كه نوشته‌ايد پدر را شريك نكرده‌ايد! اين مطلب را فقط من و خدا مي‌دانستم و حتي برادر ما هم بي‌اطلاع بود. چون از امور مربوط به نيت قلبي من بود. نامه برادرم كه رسيد من بسيار شرمنده شدم، گفتم خدايا، اگر اين تفسير ما نزد تو مورد قبول است و ثوابي دارد، من ثواب آن را به روح پدرم و مادرم هديه نمودم.»

از منظر بزرگان

امام خميني(ره)؛

«آقاي طباطبايي مرد بزرگي است و حفظ ايشان با اين مقام علمي لازم است.»

مقام معظم رهبري؛

«اين چشمه جوشان و فياض دانش و عرفان و تقواي اسلامي علامه طباطبايي در راه تعليم و تربيت شاگرداني كه هر يك در عالم اسلام دانشمندي برجسته‌اند، توقيفي كم‌مانند داشته است... آيت‌الله علامه طباطبايي مجموعه‌اي از معارف و فرهنگ اسلام بود.»

شهيد مطهري؛

«اين مرد واقعا يكي از خدمتگزاران بسيار بزرگ اسلام است، او به راستي مجموعه تقوا و معنويت است،‌ در تهذيب نفس مقامات بسيار عالي طي كرده... كتاب تفسيرالميزان ايشان يكي از بهترين تفاسيري است كه براي قرآن مجيد نوشته شده است... من مي‌توانم ادعا كنم كه بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است...»

آيت‌الله جوادي آملي؛

«علام طباطبايي، عارف كامل بود، عارفي بود كه خداي متعال مهم‌ترين آرمان و آمال او بود. علامه طباطبايي عصاره شرح صدر بود... اگر استاد علامه طباطبايي را فارابي عصر بنامين سخني به گزاف نگفته‌ايم.»

دكتر علي شريعتي؛

«در تهران جلسات هفتگي‌اي تشكيل مي‌شد با حضور پروفسور هانري كربن استاد دانشگاه سوربن و اسلام‌شناس معروف و متخصص منحصر به فرد فرهنگ شيعي در غرب، و شركت آقاي سيدمحمدحسين طباطبايي مدرس حكمت و مفسر قرآن در قم و ديگر فضلا و دانشمندان قديم و جديد. طباطبايي گويي سقراط است كه نشسته و گرداگردش را شاگردان گرفته‌اند و كربن نيز فاضل خوش ذوقي كه مي‌كوشد تا از اين اقيانوس عظيم افكار و عواطف گونه‌اي كه فرهنگ اسلام و شيعي را ساخته است، جرعه‌هايي بنوشد.»

آيت‌الله حسن‌زاده آملي؛

«به محضر مبارك جناب آيت‌الله حاج شيخ محمدتقي آملي - رضوا‌ن‌الله تعالي عليه - مشرف شدم كه سخن از علامه طباطبايي، ‌به ميان آوردم. مرحوم آقاي آملي به من فرمودند: آقا اگر كسي بايد در تحت تصرف و تعليم كاملي به جايي برسد و قدمي بر دارد، من براي شما بهتر از جناب آقاي طباطبايي، كسي را نمي شناسم...»

آيت‌الله جعفر سبحاني؛

«از نظر علمي و فرهنگي نبايد مرحوم علامه طباطبايي را يك فرد به حساب بياوريم، چرا كه ايشان به تنهايي خود يك امت بود... از نظر اشاعه فرهنگ اسلامي و تحكيم آن در اين عصر كار امتي را انجام داد. مرحوم علامه طباطبايي، فلسفه را از آن حالت عرضي به حالت فرشي درآورد و به اصطلاح آن را عموميت بخشيد.»

آيت‌الله ابراهيم اميني؛

«علامه طباطبايي از آن شخصيت‌هايي است كه در تمام رشته‌هاي علمي، فلسفي و اسلامي تخصص و تبحر داشته، شخصيت كم‌نظيري در ميان علماي اسلامي است.»

آيت‌الله العظمي خويي؛

«او يك مغز متفكر و انسان فوق‌العاده قوي و نيرومندي است»

محمد جواد مغنيه (نويسنده معروف لبناني)؛

«از وقتي كه الميزان به دست من رسيده است، كتابخانه من تعطيل شده و پيوسته روي ميز مطالعه من كتاب الميزان قرار دارد.»

بهاءالدين خرمشاهي؛

«الميزان، مهم‌ترين و جامع‌ترين تفسير شيعه پس از مجمع البيان طبرسي در قرون جديد است.»

دكتر حداد عادل؛

«در يكي از مسافرت‌هاي خارجي با دانشمندي مسلمان كه اهل مالزي بود برخورد نمودم، ديدم از او حوزه‌هاي علميه ما تنها يك چيز داشت و آن تفسير الميزان علامه طباطبايي بود كه اشتياقي نسبت بدان داشت و مي‌گفت از بيروت تهيه نموده‌ام و ما در آنجا به خود مي‌باليديم كه دانشمندي داريم كه در عصر خود جهاني شده است.»

آثار

تفسيرالميزان؛

اين كتاب حاصل بيست سال كوشش و پشتكار مرحوم علامه است. دايره‌المعارفي گران‌بها و دربردارنده بحث‌هاي فلسفي، اجتماعي، روايي، ‌اعتقادي، ‌تاريخي و ... با تكيه بر آيات قرآن كريم است.

بدايه الحكمه؛

كتابي است بسيار مفيد و حائز اهميت كه به منظور يك دوره تدريس فشرده فلسفه براي دوستداران علوم عقلي در مدرسه حقاني قم و به درخواست شهيد قدوسي تدوين شد. در اين كتاب همچون نهايه از متون درسي حوزه و برخي دانشگاه‌هاي كشور قرار گرفته است.

نهايه الحكمه؛

اين اثر براي تدريس فلسفه با توضيحي بيشتر و عمقي‌ افزون‌تر و سطحي‌ عالي‌تر تدوين شد.

اصول فلسفه و روش رئاليسم؛

بينش علامه و شناخت مقتضيات زمان و مكان باعث نگارش اين اثر نفيس شد. مباحثي كه در آن روز ماترياليست‌ها و ماديون مطرح مي‌كردند تا با انحراف انديشه جوانان، كويري بي‌حاصل از پهنه وجود آدميان به وجود آورند موجب شد مرحوم علامه طباطبايي قلم به دست بگيرد، اثري گرانقدر و روشني‌ آفرين براي هميشه پديد آورد.

شيعه در اسلام؛

در اين اثر گران‌بها كيفيت پيدايش شيعه، انشعابات آن،‌ اعتقادات شيعه دوازده امامي، ‌توحيد، ‌نبوت،‌ معاد و امام‌شناسي بحث شده و در پايان پيرامون تاريخ زندگي دوازده امام(ع) و ظهور امام عصر، حضرت مهدي(عج) به اختصار نكات بسيار مفيدي بيان شده است. اين كتاب به زبان انگليسي نيز ترجمه شده است.

روابط اجتماعي در اسلام؛

انسان و اجتماع، انسان و رشد اجتماعي او، پايه زندگي اجتماعي، آزادي در اسلام، مرز مملكت اسلامي و پيروزي دين حق در سراسر جهان عناوين اين كتاب پرارج است.

عقايد و دستورهاي ديني؛

تعريف دين، ارتباط با خدا و آثار آن، فطري بودن دين، تاريخ اديان، پيامبران گذشته و انبياي اولوالعزم، ‌دعوت رسول خدا و هجرت و جنگ‌هاي ايشان، امامت استمرار نبوت، ولايت و اهل بيت(ع) مباحثي اخلاقي براي خودسازي و جامعه‌سازي، مباحثي فقهي علمي و .. از مطالب اين كتاب است.

بررسي‌هاي اسلامي؛

مجموعه‌اي است زرين از مقالات و رساله‌هاي استاد كه همچون دايره‌المعارفي گران‌بها‌ در علوم اسلامي نورافشاني مي‌كند.

محاكمات بين دو مكاتبات؛

نظرات مرحوم علامه طباطبايي پيرامون مجموعه مكاتبات عارف فرزانه مرحوم سيداحمد كربلايي به حكيم نامدار، ‌مرحوم محمدحسين كمپاني غروي است.

لب‌اللباب؛

مجموعه درس‌هاي اخلاق استاد كه در سال‌هاي 1369 و 1368 هجري قمري براي برخي از فضلاي حوزه علميه قم بيان فرموده‌اند.


----------------------------------
(1) منبع: علامه سيد محمدحسين طباطبايي، مجموعه مفاخر ايران زمين، جلد 9، مركز آموزش سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تهران، چ اول 1385

(2) منبع: هفته‌نامه همشهري جوان، شماره 237

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 آبان1388 توسط مهران
انصافا این فرزاد جمشیدی کارش درسته. هم از جهت تسلطش روی حرف زدن - و البته نه از روی نوشته - و هم از جهت انتخاب مطالب مناسب حال و هوای سحرهای ماه رمضون. خیلی ها مثل اون ساعد باقری پر مدعا خواستن جاشو بگیرن یا اداشو در آرن، ولی چون کارشون بر آمده از دل نبود بر دل هم ننشست!

به هر حال؛

الان یه حرف جالبی به نقل از میرزا جواد آقا ملکی تبریزی نقل کرد که خیلی جالب بود. گفت از آقا خواستن یه ذکر به قول امروزیا خفن بهشون یاد بده. آقا هم در جواب میگه: من از ذکر مداوم و مستمر یونسیه - لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین- در سجده خیلی اثرها دیده ام. می پرسند: چند مرتبه باید این ذکر را گفت؟ می فرماید: آنقدر بگویید تا بوی خوش گلاب و هل از  دهانتان به مشام برسد. می پرسند: چرا ادامه ی آن را نگوییم؟ می فرمایند: قسمت اول مخصوص عبد و بنده و مابقی ویژه خالق و رب است که بدان وسیله پاسخ بنده اش را میدهد:

فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط مهران

آوازه مرحوم آقا شيخ حسن علي نخودكي و كرامت ها و كارهاي خارق العاده اش، اشتياق دو طلبه جوان را برانگيخت تا از قم راهي مشهد مقدس شوند. آن دو مي خواستند خدمتش شرفياب شوند تا از علومش بهره ببرند و قسمتي از آن چه را كه مي داند و عمل مي كند، فرا بگيرند. دو طلبه جوان كه هر دو از ذريّه زهراي مرضيه عليها السلام بودند، درخواست خود را نزد مرحوم نخودكي مطرح ساختند.

مرحوم نخودكي فرمود:

مطلبي به شما مي آموزم كه اگر به آن عمل كنيد، در زندگي روزانه خود هيچ گاه نيازمند نمي شويد.»

آن دو طلبه سراپا گوش بودند و به سخنان او گوش فرا مي دادند. آقا شيخ فرمود:

«پس از نماز صبح و تعقيب آن، اين آيه را سه مرتبه بخوانيد:

و من يَتَّق اللّه يَجْعَل لَهُ مَخْرجاً وَ يَرْزُقُهُ مِن حَيْث لا يَحْتَسِبْ وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّه فَهُوَ حَسْبُهْ، إنّ اللّهَ بالغُ أمره قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَي ءٍ قَدْراً

و هر كس از خدا پروا كند، او برايش راه بيرون شدني قرار مي دهد و از جايي كه حسابش را نمي كند، به او روزي مي رساند. هر كس به خدا توكل كند، برايش كافي است؛ زيرا خداوند، فرمانش را به انجام مي رساند ؛ همانا خداوند براي هر چيزي، اندازه اي مقرر كرده است.

پس از آن، سه مرتبه سوره «قل هوالله احد» را بخوانيد. سپس سه مرتبه بر محمد و آل او صلوات بفرستيد».

آن دو طلبه كه سيد روح الله و سيد احمد نام داشتند، يكي بنيان گذار جمهوري اسلامي در ايران شد و امام خميني(ره) لقب يافت و ديگري، آيت الله مرحوم سيد احمد شبيري زنجاني، پدر آيت الله سيد موسي شبيري زنجاني است كه خود اعتراف كرده بود از آن پس هيچ گاه در تأمين هزينه هاي زندگي اش در تنگنا نبوده است.

 نشریه قرانی  بشارت، شماره 34، ص 43-42


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 شهریور1388 توسط مهران
باب دوم، حکایت ششم

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند.

ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی       کاين ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خويش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.

اى هنرها گرفته بر كف دست        عيــــب‌ها برگــرفته زير بــغـل
تا چه خواهى خریدن اى مغرور       روز درمـــاندگى به سيــم دغل


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 شهریور1388 توسط مهران

Dream as if you'll live forever, live as if you'll die today.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 شهریور1388 توسط مهران

ریشه رمضان از رمض به معنی سوزاندنه

 

سوزوندنی که اثری از اون شئ نمونه

 

یه عده گناهاشون رو می سوزونن،

 

عده دیگه گناهاشون می سوزونندشون

 

ماه رمضان ماه گناه سوزی ماست یا نفس سوزی؟

 

بیاید کاری کنیم که آخر ماه مبارک اثری از گناهامون نمونه

 

خدایا! خودت به حق ولی عصر حاضرت یاریمون کن

 

که بعد ماه سوختن گناهمون از بهترین سربازای حضرتش باشیم.


از: آخوند بلاگ


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط مهران

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی

خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی

 

به هر لب خدای تو فرشته بوسه می زند

برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی

 

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی

 

سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دمد

به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی

 

دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود

پرنده ی اسیر را چرا رها نمی کنی

 

ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب

مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی



از وبلاگ: صهبای رضوان



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 شهریور1388 توسط مهران

در حدیث معراج خداوند پرسید: ای احمد! آیا آثار روزه را می دانی؟ پاسخ داد: خیر. خداوند فرمودند: نتیجه ی روزه کم خوری و کم گویی است. و آن حکمت را به ارمغان می آورد و حکمت معرفت را در پی دارد و معرفت یقین را. و وقتی که بنده ای به یقین رسید، باکی ندارد که چگونه روزگار را سپری کند؛ در سختی یا آسانی. و این مقام خشنودهاست... و هرکس طبق خشنودی من رفتار کند سه خصلت را به او می دهم: شکری که نادانی همراه آن نباشد، یادی که فراموشی نداشته باشد ، و دوستیی که دوستی من را بر دوستی آفریدگانم ترجیح ندهد.   هنگامی که او من را دوست داشت، من هم او را دوست خواهم داشت. دوستی او را در دل بندگانم انداخته و چشم قلب او را به عظمت جلالم می گشایم و علم آفریدگانم را از او پنهان نمی دارم .در تاریکی شب و روشنایی روز با او مناجات می کنم تا آنجا که سخن گفتن و هم نشینی او با بندگانم قطع شود و کلام خود و فرشتگانم را به گوش او می رسانم و اسراری را که از بندگانم پنهان کرده ام برای او آشکار می کنم....


از وبلاگ: ارمیا


نوشته شده در تاريخ شنبه 31 مرداد1388 توسط مهران
پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

هیچ بنده ای در روز قیامت قدم از قدم بر نمیدارد تا از این چهار چیز از او پرسیده شود:

1. از عمرش؛ که در چه راهی آن را فانی نموده،

2. از جوانی اش؛ که در چه کاری فرسوده اش ساخته،

3. از مالش؛ که از کجا به دست آورده،

4. و از دوستی ما اهل بیت.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 مرداد1388 توسط مهران

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم       

                                   بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد       

                                   مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد  

                                   که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

زتاب آتش رویی شدم غرق عرق چون گل   

                                   بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان باقی و فانی فدای شاهد و ساقی   

                                    که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست  

                                    حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم

صباح الخیر ذوبلبل کجایی ساقیا برخیز    

                                    که غوغا می کند در سر خروش چنگ دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم بر قصد حورالعین   

                                    اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

                                    همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم


نوشته شده در تاريخ شنبه 17 مرداد1388 توسط مهران

اسلام یعنی تسلیم امر خدا تو واجبات و محرمات شدن

 

اگه تسلیم دل هم همراهش باشه میشه رضا

 

اگه آدم ایمنی و اطمینانش رو تو ارتباط با خدا پیدا کنه

 

 به مقام ایمان رسیده

 

اما تا بندگی هنوز خیلی راهه...

 

بندگی اونه که از جون و دل، در بند باشی.


از: آخوند بلاگ


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مرداد1388 توسط مهران


هیچ کس به اندازه گربه نگران آزاد شدن پرنده از قفس نیست!

                                                                          شاپور


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مرداد1388 توسط مهران

هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."


سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و ........
 
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تختخواب خود قلک کوچکش را درآورد ، آن را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، تنها 5 دلار.


بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه ای رفت، جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود، دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.


داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: "چه می خواهی؟"


دخترک جواب داد: "برادرم خیلی مریض است، می خواهم برایش یک معجزه بخرم."


داروساز با تعجب پرسید: "ببخشید؟!!"


دختـرک توضیح داد: "برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و پدرم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟"


داروساز گفت: "متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم."


چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: "شما را به خدا، او خیلی مریض است، پدرم به اندازه کافی پول ندارد تا معجزه بخرد، این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟"


مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: "چقدر پول داری؟"


دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد ، مرد لبخنـدی زد و گفت: "آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برای برادرت کافی باشد!"


بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: "من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد."


چند روز بعد عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت، پس از جراحی پدر نزد دکتـر رفت و گفت: "از شما خیلی متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت نمایم؟"


دکتر لبخندی زد و گفت: "فقط 5 دلار !"


ما به یاد نداریم که آن پدر چه نام داشت، اما همه ما آن پزشک مهربان را، که با بلند نظری و گذشت زندگی کودکی را نجات داد و شادی را به خانواده ای بازگرداند، می شناسیم، او «دکتر آرمسترانگ» جراح و فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود، او به بسیاری از بیماران بی بضاعت ثابت کرد که هنوز می توان به معجزه اعتقاد داشت، که هنوز می توان در عصر بی احساسی، با احساس زندگی کرد، که هنوز می توان امیدوار بود که پدر و مادری ذره ذره آب شدن جگر گوشه خود را تنها به دلیل بی پولی، به نظاره ننشینند، که هنوز می توان...
نوشته شده در تاريخ جمعه 9 مرداد1388 توسط مهران


روزي لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري،
دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي،
و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!

پسر لقمان گفت: اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم، چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري، هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد؛

اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي، در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است؛

و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 مرداد1388 توسط مهران
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 تیر1388 توسط مهران

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............

فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 تیر1388 توسط مهران
قالب وبلاگ